داستان کوتاه 167 :


این داستان درمورد اولین دیدار امت فاکس (Emmet Fox)، نویسنده و فیلسوف معاصر (اهل ایرلند)، ‌از (کشور) آمریکا است، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.



وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟


مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!



امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم مانند سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.


وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته‌اید.



Short Story : Self-Service

This story is about the first visit of "Emmet Fox", contemporary writer and philosopher, from a self-service restaurant, when he came to America for the first time.

He never been in that kind of restaurants. He waited for a waiter but nobody came to him, he stayed on his seat for a long time. Every moment that passed, he became more angry because the waiters did not looked at him at all. He looked at the people that were came after him and they all had their plates full of food.

Finally he went to a man that was sitting on the seat next to him. Emmet told him" I am sitting here for almost 20 minutes and nobody cares about me, but you are here for only 5 minutes and you have your food in front of you. What is the problem? How do the restaurants work in this country?”

The man was really amazed, he looked at Emmet and told him" This restaurant is a self-service", he pointed to the end of the restaurant where the foods were then he continued "go there and grab a plate then choose every food you want, pay the money and then come here and eat your food!".

Emmet Fox was really ashamed and did everything that the man was telling him to do, but when he put his food on the table, something came to his mind. Yes, life is like a self-service. All happiness, despondences, chances and situations are in front of us, but this is us that are sitting on our seat toughly and looking to the others to see what they got in their plates. We always look at others plates to see what they have more than us and we never think to stand up and see what are there for us and choose everything we want.


WHEN LIFE DOES NOT GIVE YOU ANYTHING, IT IS BECAUSE YOU DO NOT WANT ANYTHING FROM  IT.




برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه مدیریتی, داستان کوتاه انگلیسی, داستان کوتاه روانشناسی, داستان کوتاه تاریخی, آموزنده, رستوران, Short Story
نوشته شده در  91/02/29ساعت 0:31  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات